داستان بهرام گور با روزبه وزیر
با سخن چه نمی توان کرد؟!!
داستان بهرام گور با روزبه وزير يكي از داستانهاي بسيار پند آموز شاهنامه است. خواننده در اين داستان به ارزش سازندگي و تخريب سخن پي ميبرد و به فراست در مي يابد كه بايستي تاثير هر سخن را پيش از بيان آن سنجيد.
در گذشته هاي دوروحتي درهمين دهه هاي گذشته كه هنوز راديو و تلويزيون به خانه ها راه نيافته بود، مردان و زناني بودند كه اين اوسنه ها ي عبرت آموز را براي ديگران نقل مي كردند. داستان زير يكي از همين اوسنه ها است كه از شاهنامه فردوسي برگزيدم واز نظم به نثر آوردم:
روزي بهرام گور با روزبه كه وزير بزرگ و موبَد و پيشواي روحاني بود به شكار رفتند. روستايي سرسبز وخرّم ، پر از مردم و خانه و چهارپايان از دور نمايان شد. بهرام با همراهان به سوي آن آبادي رفت و مردم به برسر راه بهرام ، به تماشاي سپاه، سگهاي شكاري و يوز و شاهين وباز هايي كه با او بود ايستادند. بهرام خواست كه در آن ده فرود آيد و استراحتي بكند. مردم چنان كه بايد به پيشواز بهرام شاه نيامدند و كسي آفريني به او نگفت. در قديم مرسوم بود كه در چنين مواقعي بزرگان به پيشواز مي رفتند و زر و گوهر به پاي شاه و همراهانش مي ريختند . سخنوران و شاعران آن شهر و روستا هم با سخناني كه بيشتر مدح و چاپلوسي بود، دل او را به دست مي آوردند. به گفته فردوسي گويا زمين پاي آن مردمان را بست و كسي قدم پيش ننهاد. بهرام از آنان تنگدل شد و به وزيرش گفت: اين جاي سر سبز و آباد جايگاه دَد و دام و آب روان در جوي ها چون قير باد!
روزبه وزير، به فراست دريافت كه فرمان شاه چيست. او به روستا رفت و به مردم گفت: بهرام شاه از شما خوشش آمد واز ديدارتان شادمان گشت! به همين خاطر همه شمارا بزرگ و مِهتر روستا كرد.به فرمان شاه، مردم اين آبادي ازمرد و زن و كودك جزو بزرگان هستند و از اين پس كسي بر شما كدخدا و فرمانده نيست.
خروشي به شادي از مردم برخاست .چون ديگر كسي مزدور و فرمانبر ديگري نبود و روستا كدخدا و حاكمي نداشت. زماني نگذشت كه مردم روستا بر يكديگر تاختند و جنگ و خونريزي آبادي را فراگرفت. چون اين رَستَخيز از روستا برخاست، مردان بزرگ و پيران راهنُما ترك خانه و كاشانه كردند و آن ده آباد روي به ويراني نهاد.
يكسال كه گذشت ، شهريار در فصل بهار به شكار گاه رفت و به آن روستاي آباد كه رسيد، همه جا را ويران ديد. درختان خشك شده بود و آبي در جوي ها جاري نبود.بهرام شاه كسي را مشغول به كار زراعت و دامداري نديد.
شاه از كاري كه كرده بود پشيمان شد و از عقوبت يزدان هراسان گشت و به وزير گفت: اي روزبه! دريغ كه دهي چُنين خوب و آباد ويران گشت. برو وآن را از خزانه كشور دوباره آباد كن.
وزير به سوي روستا شتافت و پس از گشتن فراوان سرانجام پير مرد بيكاري را در گوشه اي از روستا غمگين و سرافكنده يافت . روزبه از آن مرد پير پرسيد كه اين روستا را چه كسي چُنين ويران كرد؟
پير گفت: روزي گذر شهريار به اين دِهْ آباد افتاد.موبَدي بي خرد وزير او بود. او به روستاي ما آمد و به مردم گفت كه از اين پس همه ي شما مِهتر و حاكم هستيد و كسي كدخدايتان نيست. چون اين سخن را گفت، ده پر آشوب گشت وهمه دست به غارت و سوختن و كشتن يكديگر زدند. غم و سختي و مرگ بر آن مرد بي خرد باد!
روزبه با شنيدن سخن پير مرد از درد به خود پيچيد و از آن مرد پرسيد كه بزرگ اين روستا كيست؟
مرد گفت: مِهتر و كدخدا در جايي ميماند كه درآن جا بذر و گياه و آب باشد. اكنون چُنانيم كه بر حال ما بايد گريست!
روزبه بدو گفت: از امروز مِهتر و كدخداي روستا تو هستي. برو و كارها را سامان بده. اگر هم دينار و اسب و بذري مي خواهي بگو كه از خزانه برايت بفرستم.
مرد چون اين سخن وزير را شنيد، شادمان به سوي خانه رفت و مردماني را كه در روستا مانده بودند به كار گرفت . مردم به فرمان او گوش سپردند و از روستاييان مجاور گاو و خر و بذر، وام گرفتند و مشغول كار شدند. زماني نگذشت، كساني كه از روستا و كاشانه خود گريخته بودند بازگشتند و آب را در جوي هاي روان كردند و دشت يكسر پر از درخت و گياه شد.
چون خبر آباد شدن روستا و هنر آن پير مرد رنج ديده به گوش شهريار رسيد به ديدن آنان رفت. بهرام همه ي زمين هاي روستا را پر از گياه و گوسفند ، خانه هايي با مردان وزنان و كودكان فراوان يافت.
بهرام شاه به روزبه گفت: اي موبَد چه كردي كه آن ده آباد چُنان ويران شد و چه دادي كه دوباره چُنين آباد گشت؟
روزبه درپاسخ گفت: اي شهريار اين روستا به گفتار ويران شد و باز به گفتار آباد گشت! سخن گوي بايد كه راهنُمايي با دانش و كاردان باشد. اين مردم را مي توان با سخن به كارهاي شگفت واداشت!!